اشو عزيز:
به نظر مي آيد كه بيدارشدن بيشتر شبيه يك روند باشد تا تجربه اي فوري و رعدآسا،
آنگونه كه داستان هاي ذن توصيف مي كنند.
آيا مي توانيد بيشتر در مورد راه هاي مختلفي كه ميهمان وارد مي شود صحبت كنيد؟


از هردو راه مي تواند اتفاق بيفتد. بستگي به روشي دارد كه استفاده مي كني. روش هاي تدريجي وجود دارند كه در آن ها، اشراق به صورت تدريجي و بخش بخش وارد 
مي شود. و روش هاي ناگهاني وجود دارند كه براي سال ها هيچ اتفاقي 
نمي افتد و سپس ناگهان، يك روز صبح، مانند يك آذرخش، بيدار هستي.
به سبب اين دو ، و اين دو تنها امكانات موجود هستند ،_ ذن دو مكتب دارد. تو فقط از مكتب ناگهاني آن خبرداري، زيرا من مرتب داستان هايي از اين مكتب ذن برايتان نقل 
مي كنم، به اين دليل ساده كه در مكتب تدريجي، داستاني وجود ندارد. اشراق رخ مي دهد، ولي هيچ چيزي نيست كه يك داستان از آن بسازد. حتي فردي كه آن اشراق تدريجي برايش 
رخ داده است به يقين نمي داند كه آن روند كامل شده است، مگر اينكه مرشدش چنين بگويد.
چيزي مانند اين است: اگر دو سطل آب را داشته باشي كه يكي پر از آب داغ است و ديگري در حال گرم شدن و جوش آمدن است (آتش زير آن به آرامي آن را به جوش 
مي آورد ). حالا اگر يك قورباغه را در آب جوش بيندازي، فوراً بيرون مي پرد. ولي اگر همان قورباغه را در سلطي قرار دهي كه قرار است جوش بيايد، آن قورباغه ممكن است 
در آنجا جاخوش كند. گوشه اي دنج و گرم و خوب است و چنان به آرامي گرم مي شود كه او نمي تواند تفاوت را ببيند. و لحظه اي مي رسد كه آب جوش مي آيد و قورباغه ي بيچاره داغ شده است، ولي نمي تواند بيرون بجهد. آن تغيير چنان آهسته بوده كه 
قورباغه ي بيچاره متوجه تمايز نيست.
موقعيتي مشابه است... روش هاي تدريجي وجود دارند ، ويپاسانا vipassana يكي از روش هاي اشراق تدريجي است. تغييرات آهسته آهسته رخ مي دهند و تو احساس بهتر و بهتري داري. ولي كوآن koan روش مكتب ناگهاني است. 
روش هاي مكتب ناگهاني، داستان هايي زيبا مي سازند.
براي نمونه، به يكي از بزرگترين مرشدان، رينزاييRinzai ، كوآن مشهور" صداي كف زدن يك دست" داده شده بود. او روي آن مراقبه مي كرد و چيزي مي يافت و نزد مرشدش مي رفت. و مرشد فقط با ديدن صورت او مي گفت، "نه، نه، برو گمشو! مراقبه كن، وقت هدر نده." او حتي گوش هم نمي داد كه او به چه نتيجه اي رسيده است.
و رينزايي دوباره مي رفت و در گوشه ي نيزار خود مي نشست و مراقبه مي كرد. 
بازهم اشتباه بود. اين ها پشت سرهم اتفاق مي افتاد.
يك روز او اصرار كرد و گفت، "تو بايد به من گوش بدهي، من آن صدا را شنيده ام! و تو فقط به من نگاه مي كني و حتي اجازه نمي دهي وارد اتاقت شوم. مي گويي «نه، نه، فقط برو و مراقبه كن. وقت هدر نده.» اين خيلي زياد است. من ماه ها است كه مراقبه كرده ام. بايد آن را بگويم." مرشد گفت، "باشد، بگو آنچه را كه يافتي."
او گفت، "با نشستن در ميان نيزار، شنيدم كه نسيم از ميان نيزار عبور كرد و صدايي زيبا ايجاد كرد. خودش است." و او انتظار نداشت......
مرشد چنان سيلي محكمي به او زد كه او تمامي نيزار، نسيم، مراقبه و صداي يك دست را ازياد برد. و مرشد گفت، "آيا صداي كف زدن يك دست را شنيدي؟"
او گفت، "صداي كف زدن يك دست اين است؟ به من سيلي مي زني. اگر صدا اين بود، پس چرا بي جهت ماه ها مرا اذيت مي كردي؟"
مرشد گفت، "آن صدا اين نيست. اين پاداش تو است براي اصرار در تلف كردن وقت خودت و وقت من. حالا گمشو و مراقبه كن. آن را پيدا كن."
اين بسيار توهين آميز بود. رينزايي مردي تحصيل كرده بود و از خانواده ي سلطنتي بود. او با عزمي راسخ بازگشت و در نيزارش به مراقبه نشست. و با خودش گفت، " تا آن صدا را نشنوم، از اينجا تكان نخواهم خورد."
روزها گذشت. مرشد پرس و جو كرد، "رينزايي كجاست؟ او را نمي بينم و او براي گزارش دادن نمي آيد!" همگي گفتند، "او در گوشه ي نيزارش نشسته است."
مرشد به آنجا رفت و او را تكان داد. و او با چشمان بسته گفت، "مزاحم من نشو." و اين را چنان با آرامش و سكوتي در چهره اش گفت كه گويي يك مجسمه ي بودا بود!
و مرشد گفت، "چشمانت را باز كن و گوش بده: من مرشدت هستم."
او گفت، "كاملاً فراموشش كن." مرشد گفت،"آن كواني كه به تو داده بودم چه شد؟"
او گفت، "كدام كوآن؟ من هيچ چيز به ياد ندارم. ولي لطفاً مزاحم نشو، هركه هستي."
مرشد مجبور شد او را بيدار كند و با زور چشم هايش را باز كند.
او طوري به مرشد نگاه مي كرد كه گويي به يك بيگانه نگاه مي كند، كسي كه قبلاً هرگز او را نديده است. از مرشد پرسيد، "تو كيستي؟"
مرشد گفت، "حالا تو آن صدا را شنيده اي. همراه من بيا."
ولي رينزايي گفت، "تو كيستي و مرا كجا مي بري؟ من بسيار لذت مي بردم: نه دستي بود و نه صدايي بود و فقط يك سكوت وجود داشت."
مرشد گفت، "آن سكوت همان است كه ما صداي كف زدن يك دست مي خوانيم. تو آن را شنيدي و تو چنان عميقاً آن را شنيدي كه حتي مرا هم ازياد برده اي."
او رينزايي را با خود به صومعه برد و به تمام راهبان معرفي كرد و گفت، "او آن صدا را شنيده است."
و زماني كه كسي آن را بشنود، براي گزارش دادن نمي آيد، زيرا چه چيزي براي گزارش دادن وجود دارد؟ صدايي وجود ندارد. فرد اصرار دارد كه به صداي كف زدن يك دست گوش دهد، و لحظه اي فرا مي رسد ، فرد خسته مي شود و هرچه دست و صدا است فراموش مي كند، و فقط سكوت چيره مي شود. 
حتي آن خواسته يا فكر رفتن و گزارش دادن هم برنمي خيزد.
و مرشد گفت، "رينزايي جانشين من خواهد شد، زيرا او نخستين مريد من است كه حتي مرا نيز از ياد برده است. او در سكوتش آن كوآن را ازياد برده بود، مرشدش را ازياد برده بود، نام خودش را ازياد برده بود. او خودش سكوت شده بود."
مكتب ناگهاني داستان هايي مي سازد، زيرا خود روشمندي اش طوري است كه جا براي تغييرات ناگهاني دارد. ولي هردو روش مطلقاً درست هستند و ارزش برابر دارند. 
بستگي به مرشد دارد كه براساس ظرفيت و قوت هر شخص به او روشي را بدهد.
براي نمونه، در دنياي جديد، روش هاي تدريجي به نظر مفيدتر مي آيند. روش ناگهاني 
مي تواند براي انسان معاصر خطرناك باشد. تعداد اندكي از مردمان معاصر مي توانند از اين طريق بيدار شوند. بيشتر آنان ديوانه خواهند شد ، آنان ازپيش در لبه ي مرز جنون قرار گرفته اند، پس بهتر است به تدريج آنان را تغيير داد تا با يك تغيير ناگهاني. 
شايد آنان قادر به جذب آن نباشند. ولي مهم نيست كه به تدريج بيدار شوي و يا ناگهاني 
به اشراق برسي. آنچه مهم است اين است كه بيدار شوي.